![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
گاه دلتنگ می شوم
دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را، و صدای شکستن ها را... نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم. دلتنگم، دلتنگ...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:24 توسط مهناز |
|
|
اسمان ببار
ببار شاید من هم ارام شوم ستاره ها از ان بالا برایم خبر بیاورید شايد ارام گيرم .اي ابرها به كجا مى رويد؟ ايا از ان دور دست ها خبر داريد؟ ايا چشمه ها مى جوشند؟ ايا نهر ها جاريند؟ اينجا كه خورشيد هم قهر كرده است... تمام وجودم را سرما فرا گرفته و چشمه ها یخ زده است... ايا كسى هست كه خورشيد را با من اشتى دهد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:40 توسط مهناز |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:39 توسط مهناز |
|
|
ای خدا چرا چرا..............................................
چرا عشق افریدی چرا..................................... ای کاش خدا سه چیز را نمی افرید عشق غرور دروغ اگر چنین می شد از روی غرور به خاطر عشق دروغ نمی گفتیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:51 توسط مهناز |
|
|
۰۰۰۰۰۰پروردگارا
به من این خرد را عطا کن تا راههای فضیلت و تقوا را شادمانه دنبال کنم . به من توانایی ده تا قدرت تمیزی که شیطان راحتی در ظریف ترین اشکالش اشکار می سازد و مرا در جاده های باریک خوبی هدایت و راهنمایی می نماید ذر خود رشد و تقویت دهم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:38 توسط مهناز |
|
|
در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می بینی و من خانه خدا می بینم نور بباره تو سفرتون توسفره ی افطاری و سحری تون وقت همدلی رسیده فرصت را از دست مده توبه کن او توبه پذیر و ارحم و راحمین ست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 19:1 توسط مهناز |
|
|
به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست او کجاست؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:32 توسط مهناز |
|
|
از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری است. دوستان و دشمنان را می شناسم من زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن. وای اما- با که باید گفت این؟ من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن. جویبار لحظه ها جاری. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 22:40 توسط مهناز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 23:19 توسط مهناز |
|
|
غروب ببین سیاهی بخت ومپرس از نامم من از قبیله ی عشاق بی سرانجامم با ان دقایق پر درد زندگی سوگند که بی تو یک نفس ای همنفس نیارامم مکش ز دامن من دست با فراغت دل که افتاب غروبی بگوشه ی بامم مرا که اینهمه توفان طبیعتم، دریاب که من بیک سر موی محبتی رامم ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر نوشته بود در اغاز نامه فرجامم مرا امید رهایی ز قید هستی نیست که با تمام وجودم فتاده در دامم بهر که دل بسپردم ز من چه سایه رمید مرا ببین که چه شوریده بخت و ناکامم چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟؟؟؟ هنوز دست ارادت نبسته احرامم هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون ورق ورق شده دیگر کتاب ایامم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:19 توسط مهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1389 تیر 1388 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
ساده می گویم شمس نامه و این منم روزنه در اندرون منه خسته دل ندانم کیست نوشته های یک دلقک سرزمین شمالی علي |
|
RSS
|